بسم الله الرحمن الرحیم
به نام تو خواندم سپیده دم نگاهم را
الحمد الله رب العالمین
آغاز شد پیوستگی ها در کشاکش روز و توالی شب
اهدنا الصراط المستقیم
ما را به راه عشق هدایت کن
و زبانمان را بگشا
همانگونه که زبان موسی را گشادی
و راه را بر ما آسان کن
همانگونه که بر اولیایت
که تو پیروزمند فرزانه ای
(آمین)
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|

ریشه به خاک گرفته ام
و سر به افلاک
ریشه ام جوان است
و ساقه ام نازک
بی سایه
به ناگاه بادی خمم می کند
و دل کوچکم به نگاهی می شکند
ریشه ام با هر شکستنی فروتر می رود
و ساقه ام با هر بادی بالاتر
سایه ام اما هنوز کوچک است
تا نگاهی به من می افتد
نگاهی نه از این فرودست زمین
و نه از بالادست آسمان
نگاهی که زیر سنگینی اش ساقه جوانم ترک بر می دارد
و همان نگاه بالاتر می بردم و ریشه ام را عمیق تر
این بار سایه می گسترم
تنم تشنه نور است
و ریشه ام سیراب آب
نور بر جا می خشکاندم
و دستی به ناگاه ریشه ام را بر می کند
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|

با ندایی نالان می خوانمش
با شوقی بی انتها
پر می کند خالی درونم را
و مرشدانه می گویدم
هان صبور باش
که پیروزی با صابران است و نیکوکاران
چه کنم اما
که من نه بی قرار بهشت توام
نه گریزان از جهنمت
بی تابی ام بهر آغوش توست
ای مهربان بزرگم
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
بیرون بلوا و شورش است
به درون می روم
سکوتی محض همه جا را فرا گرفته
.
سکوت
.
دوباره بیرون فرا می خواندم
اما این بار
کسی در من از من آگاهتر است
کسی در من از من بیدارتر است
کسی در من از من پیرتر و معصوم تر است
و این من هستم ... ؟
نمی دانم
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|

به کجا می کشانی ام نسیم سحری ؟
فاصله ها تصور زمان است
در بعد جسم
رهایی معنای دیگری است
.
.
.
.
.
.
.
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|