ای ساکنین سرزمین خاموشان
چگونه
آسان
دستهای ناتوانتان
عزیز مرا ربودند ؟
...
و من در عزای دل خویش هنوز گریانم
برادرم کجاست
چرا مرا به او راهی نیست
همه می گویند
او
شاد است و خرم
کنون که ساکن
سرزمین آسودگی است
اما
دروغ است
دروغ
من او را می خواهم
تا بفشارم به جانم
دهم بوسه بر لبانش
برادرم کو
تا که آرام گیرم به کنارش
ای خاک
او را به من بازگردان
تمنا دارم
ای ساکنین سرزمین آسودگی
جای او آنجا نیست
زمستان است
برف می بارد
او تنها است
می ترسد
اگر خوب است
چرا من
این گونه نا ارام
سر در گریبانم
گریانم
او را بازگردانید
من او را ............................. سخت می خواهم
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
در این تلخ روزهای سرد و بارانی
ای کاش
خانه ام را بر باد
ویران نمی کردند
این نامردمان پست و ...
می خواهم برگردم من
ای باد
ای باران
ای شب سرد زمستانی
برم گردانید به شهری که سخت دوستش می دارم
من اینجا بس دلم تنگ است
دلم تنگ است
دلم تنگ ...................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
در انحنای لیز جوانی ام
بی هیچ سئوالی
در سکوتی ابدی
آتش گرقتم
در یک آغوش
...
در عطش سوزان دو لب
اما یک تن ...
و اکنون هفت روز
یا هفت سال
یا هفتاد
در سوز سرد زمستانی پایان ناپذیر
می لرزم
بی هیچ سئوالی
در سکوتی محض
...
در حسرت عطش یک آغوش
...
در ابتدای فصل فاصله ها ..............................
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
غرق در رویاهای شبانه
اسمی را می جویم
آشناست
اما
به یاد نمی آورم
انگار هیچ وقت مرا با او خویشاوندی نبوده
پس چرا اینقدر برایم این نام باید آشنا باشد
نامی که به خاطر نمی آورم
نامی که نامی نبوده شاید
من او را گم کردم
یا او مرا
انگار همین برف ریزان سال های دور بود
که به نام خواندمش
اما
به یاد نمی آورم او را
در چشمان سوزان پسرکی آوازه خوان
نامش را جویده جویده خوانده بودم
اما
به یاد نمی آورم
که او محبوب من بوده
یا من معشوق او
نامش را ز خاطر برده ام
گ
م
ش
د
ه
ا
م
می دانم کجاست
اما
دیگر دیر شده است
او دور است
نا پیداست
و من اسم ساده او را از خاطر برده ام
می دانم که مردم ساده
خدایش می خوانند
اما
او
.
.
.
نامش را زخاطر برده ام
محبوب سال های دور برفی من
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
خبر دهید به صیاد ما ُُ که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
می گویند عید غدیر « عید مهربانی انسان است بر انسان »
روز مهربانی مبارک باد 
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
برای بار هزارم
خیابان را دور می زنم
دیشب خواب دیدم خودم را گم کرده ام
در همین خیابان بود انگار
و صبح
چشمان آینه مرا نمی دید
در آینه تهی بود و تهی
انگار خودم را گم کرده ام !
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
دوستی می گفت :
دوستان در زندگی هر شخص مثله سنگ های یک رودخانه اند . بعضی نیامده با یک موج می روند . بعضی چند صباحی مهمان رودخانه اند و با اولین باران از کف رود شسته می شوند و بعضی دیگر سنگ های ماندگار رودخانه اند که با هیچ سیلابی از رودخانه جدا نمی شوند.
او درست می گوید اما حتی ریز ترین شن بر روی سطح رودخانه موجی هر چند ناپایدار ایجاد می کند که بی شک انعکاس آن موج تا پایان عمر رود در حافظه اش ثبت خواهد شد .
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|