آواره گی من تاریخ است
که در صحنه ی گذرای روزگار
تلخ می گذرد
بی خاطره ای از فردا
چون کولیان آتش نشین شب گرد
که تاریخشان عشقی است
کنار تلی خاکستر
در هوهوی باد
تو را
مرور می کنم
انگار گرمی دستانت را در عصر سنگ
بر ردی از خاطرات گورم نقش کرده اند
که هنوز هم آوراه ام
و عاشق
پس از گذشت این همه میلیارد سال
بازم بجو
در عصر والیوم
تا در تاریخ بی سرانجام فردا
دیگر بار فرو نرفته ام
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
به دعوت رضای عزیز وبلاگ هزارتوی ذهن به یک بازی دعوت شدم که اونهم به نوبه خود از طرف ساحل خوب وبلاگ شب آفتابی به این بازی دعوت شده . تو این بازی باید چند تا از صفات های خوب و بد خودمون رو بگیم . دوست دارم اسم این بازی رو بزارم بازی آیینه ها و نقاب ها . چون به شدت وادارم کرد به خودم دقیق تر شم و مثل یک آیینه به خودم نگاه کنم . هر چند که این آیینه کلی از جیوه هاش ریخته بود و خیلی چیزها از چشمم پنهون مونده که امیدوارم دوستان برام جای خالی اون جیوه های ریخته رو پر کنن و منعکسم کنند صادقانه .
+ صفات خیلی بد
۱- اعتماد بیش از حد لازم به اونایی که بعدها معلوم میشه اصلا قابل اعتماد نبودند .
۲- همیشه تو زندگی می خواستم راه خودمو پیدا کنم و جای پای دیگرون برام راه نبوده که باعث شده بارها زمین بخورم و باز روز از نو روزی از نو . البته بزرگان برام همیشه درس های خوبی داشتند برای پیمودن راهم . در کل خود سر و خیره سرم .
۳- خیلی دیر از رو می رم و در خیلی از موارد از رو نمی رم که بهش می گن پر رویی در حد اعلا .
4- متخصص سره کار گذاشتن و بعد یک دل سیر خندیدنم .
5- گاهن دیر به دیر حموم می رم با اینکه آب همیشه آرومم می کنه اما ذاتم آرامش ناپذیره .
6- به شدت تنوع طلبم .
7- متخصص در امر از این شاخه به اون شاخه پریدنم . از کار گرفته تا گپ زدن با دوستان . که باعث می شه هیچ وقت به نتیجه درست و حسابی نرسم ( مثل صفت هایی که گفتم )
...
+ صفات خیلی خوب
1- گشتم نبود ، نگرد نیست دوست من
+ صفات بد و صفات خوب
1- بینابینی برام وجود نداره یا بشدت خوبم یا بشدت بد .
و در آخر
آرزو می کنم که در نهایت عاقبت به خیری بمیرم ...
کسی رو به این بازی دعوت نمی کنم اما دنیایی بدون نقاب آرزو می کنم . دنیایی که قفل در آن افسانه است و همه بی هوا عاشق می شوند .
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
سلام اگنس
تمام دردها می پیچند در گوشم ، واژه ها درون پیچ در پیچ ذهنم فراری می شوند و بی آنکه کلمه ای به لب آورم آرام آرام و بیهوده چون جانیان خطرناک کجکی می خندم . درد می کند هنوز زخم هایی که سال هاست بی مرهمی بر قلبم نشستند.
اگنس
موهای قرمزت را در باد رها کن شاید که دیدن تارهای پریشان تو در باد مرا یاد خاطره دردناک دیگری اندازد و من بازهم الکی بخندم بر مرگ خاطره های توحش زای کودکی ام .
اگنس
چند بار به تو گفتم بیا فرار کنیم و تو هر بار به بهانه ای موضوع را عوض کردی . ببین عاقبت من روانه این تیمارستان سرد شدم بی آنکه دیگر راه گریزی از این جا باشد . باورت می شود که عاقبت زندانی زنجیرهای توهم عقاید کور مردی پیر شدم که مرا به جرم زن بودن به بند کشید .
آخ اگنس
انگار سال هاست ارتباط سیم های مغزم با بدنم قطع شده و من بی مغز راه می رفتم . فکر کن چه قدر مسخره بودم . دکتر می گفت این مریض دچار انواع جنون شده که کاری از ما ساخته نیست . بهتر است به حال خودش رهایش کنیم . اما نمی دانم چرا اینقدر قرص نوشته پدر سگ . فکر کرده من خودکشی می کنم راحت می شود از ان وجدان پزشکیش .
اما اگنس خیلی تنها شدم اینجا . بیا به دیدنم زود به زود و سیگار هم بیار تا دود کنیم و بخندیم . دیگر وقت خاموشی است . نمی گذارند برایت حرف بزنم . فکر می کنند اگر چراغ ها خاموش بشه من هم می خوابم . این بار هم کور خوانده اند . توی تاریکی اینقدر به تو فکر می کنم تا گریه ام بگیرد آنوقت مجبور می شوند همه چراغ ها را از نو روشن کنند . می روم به تو فکر کنم . فعلا ...
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
اگر عمر نوح داشته باشم اما بی تو باشم انگار حتی یک روز نیز نزیسته ام ...
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
صدای شاملو ی نازنین
شعر های شریعتی
کتاب شازده کوچولو
اندکی لحظه های ناب
واژه های گم شده سید
فرصتی برای زیستن
لیوانی چای
به اندازه ی دردی ، کلام فروغ
جرعه ای شراب ناب
و آغوشی گرم برای یک دل سیر گریستن
...
یادم باشد هر کدام را به اندازه ی وسعتم یافتم غنیمت دانم مگر آغوش نایاب باشد و شراب ناب !
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|
چه قدر غریبه شدیم با هم ٬ حتی دریغ از یک احوالپرسی صمیمانه . فقط بروز درد یا قطره اشکی ترغیبمان می کند که از سر بی حوصلگی بپرسیم : اتفاقی افتاده ؟؟؟
دریغ که دیگر سال هاست همدیگر را نمی شناسیم !
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
زمین می گردد چون بی انتهایی که هرگز پایان نمی پذیرد دورانش بر حول محور خویش . ساعت می چرخد . زمان برای لحظه ای حتی باز نمی ایستد . همه چیز در حرکت است و شتاب و من انگار بر نقطه ای در ابدیت ایستاده ام . اینجا نه زمین است و نه زمان . سکون و سکوت سرشارت می کند . بی هراس به تماشای حرکت زمین ایستاده ام . انگار مرده ام در کمال زندگی و هنوز بر مرگ بی مقدار خویش نا آگاهم . بر بی مایگی بعضی می خندم و بر سفاهت برخی می گریم اما مرا نه در آن بی مایگی نقشی است و نه در این سفاهت . پرده به آنی می افتد و آگاهم که مرده ام . ( ادامه دارد ... )
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
۱- روز مرگی را تا به حال اندیشیده ای ؟
روز - مرگی
روزی که مرده است و تمام انچه که در آن غوطه وری تنها خیال خامی از زنده بودن است و بس و شب خاموش در دل خویش می نالی که آی خسته شدم از تمام این روز - مرگی ها ...
۲- هم زمانی رویداد ها را چه اندیشه کرده ای ؟
رویدادی در انتظار توست که در خواب هم نمی بینی . همه چیز انگار تو را یاری می کنند یا بر ضد تو شورش . تا ساعتی که باید و باید و باید در جایی باشی تا ملاقاتی صورت گیرد . ملاقاتی با فردی ناشناخته . یا نه جمله ای از زبان غریبه ای جاری شود که روزگار تو را دگرگون کند و از تو آن سازد که باید و یا ... . چند بار تا به حال لعنت فرستاده ام به اتفاقات سر راهم که مرا به سوی لحظه ای برای زندگی می بردند و من بی خبر نالان بودم ؟؟؟ چند بار ... ؟؟؟
۳- تا به حال آینده ات را در آیته خاطرات دیده ای - مثلا می بینی که بیست سال دیگر داری به گلدان آب می دهی و غمگینی یا ... ؟
کودک که بودم می دیدم که در ۱۳ سالگی بر روی فرشی کنار اتاق به خواب رفته ام . ۱۳ سالگی کنج آن اتاق به یاد آوردم که اکنون را در کودکی دیده بودم . و اکنون به یاد می آورم که تمام زندگیم را بارها چون دفتر خاطراتی گشوده خوانده ام . سطر به سطر ... . آین آیا این سرنوشت مکتوب است یا ... ؟؟؟
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
آی بانو
وقتی که گام بر می داری
به شتاب
زمین ِ زیر پایت
از سنگینی ِ عشقت
می لرزد
بیچاره دل من
زیر ِ بار سنگین نگاه تو !!!
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
این جا هنوز هم
حرف هایی بین من و دنیا هست
که بین ِ
من و دنیا می ماند !
[یدالله رویایی - هفتاد سنگ قبر]
نوشته شده در ساعت
توسط زنِ رها
|