تبليغاتX
دست نوشته های رها شده ی یک زن

دست نوشته های رها شده ی یک زن

..About Me..

گریزانم از این مردم که با من ، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند

..About Blog..

در جستجوی آزادی ، بی سرزمین تر از باد

..My Categories..

..Template By..

قالب های نازنین
www.Naazanin.Com

 

معجزه بهار را باور کن تا عطر شکوفه ها به گرمی دستانت کوچ کنند .

امسال جای خالی برادر و پدر بزرگم در تمام صحنه ها تکرار خواهند شد و هر چه به لحظه تحویل سال نزدیک تر می شویم لرزش دلم در برابر این جاهای خالی بیشتر می شود . نمی دانم چگونه می خواهم از آن لحظات عبور کنم . دعایم کنید ...

می گویند نیروی آرزو قدرتی چون تیری از کمان رها شده دارد . از صمیم قلبم لحظه هایی سرشار از نیکی و شادی و سلامتی برای همه آرزومندم . لبخند مهمان لب هایتان و مهر میزبان دایم لحظه هایتان باشد .  

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

اگنس جانم

بالاخره برایم خطی نوشتی موقرمزی . دیدی چه قدر گرفته و تنهاییم بی هم ... !!! باد موهایت را برده است و عطرش را برایم به یادگار گذاشته در دستان تنهایم . چه قدر می توانم بی تو اشک بریزم و تو نباشی و اشک بریزم و تو باشی . می دانی که دیوانه ها موقع گریه میخندند و وقت خنده می گریند و من در هر دو حال می گریم چرا که طنین خنده هایم فقط برای توست . فقط برای تو . به دست خطتت قانع نیستم . تو را می خواهم ای مهربان ...

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

تب به یادم می آورد که حرارت هر وجودی از عشق است و بیماری به یادم می آورد که راه عشق پر رنج است . سرفه ها به یادم آورده که کلام بلندی حتی دل نازک عشق را می شکند . و سوزش چشم هایم می گویند که در راه عاشقی گریستن حتی زیباست ....... تا این بیماری به کجا رساندم !!! 

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

حرف های در گوشی را نمی شود بلند گفت . زمزمه اش نیز خطرناک است مبادا که فاش شود سر نهفته و باد آواز آن را را جار خواهد زد در کوی و بیابان . آه از این زمزمه های مرده در گلو ...

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها    

من رای نمی دهم زیرا که نظری ندارم . نظری ندارم زیرا که علاقه ای ندارم و علاقه ای ندارم چرا که خوب می دانم که سیاست پدر ومادر ندارد و هر آنکه در این بازی است نطفه ای است شوم در زهدان زمان . من سال هاست که تکلیفم را با این حرامزاده های تاریخی روشن کرده ام ... !!! 

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

اگنس جانم

از نو برایت می نوسم چرا که این سومین نامه ای است که پاره می کنم . حال من خوب است اما تو باور مکن . چرا که اینجا حتی باد هم نمی وزد و صدای پرنده ای هم به گوش نمی رسد و خورشید پشت این دیوارهای خاکستری و قاب های سرد پولادی افسانه ای شده است .

دلم برای نوازش موهای پیچ درپیچت تنگ شده اگنس . دیشب خواب دیدم دوباره با همیم و آبنبات چوبی های قلبی و قرمز لیس می زنیم و می خندیم به کلاغ های سیاه گرسنه و حریص . اینجا در دخمه من دل تنگی نشانه پیشرفت بیماری است و با این حساب من کم کم دارم به پایان نزدیک می شوم چرا که حتی دلم برای شاگرد بقال محله مان که همیشه به تو می خندید و بسیار مودب بود هم تنگ شده . دلم برای بی کسی هامان و در به دری ها . برای یک دل سیر گریستن در باران دست در دست تو و تاب بازی های صبح گاهی  و پرسه زدن های شبانه و دود کردن سیگار پشت سیگار و شب های ناب شراب و شعر تنگ شده و فقط تو می فهمی که معنای این دلتنگی ها چیست ... می گویند خاطره آدم را بیمار می کند . راست می گویند من بیمار تمام خاطره های با تو بودنم ...

بیا بانو ... همیشگی های من ... بیا که تمام شدنم را به نظاره بنشینی !!! آدم های اینجا خیلی غریبه اند و می دانم که تو هم بی من غریبی ... !!! دل تنگم و اشک ریختن هم بی تو آرامم نمی کند ... !!!

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

سنگی بر می دارم
و روی سنگ قبرم
نقاشی می کنم
وحشت هبوط را
پیش از آنکه
دوباره زاده شوم
در عریانی محض
و فراموش کنم لذت لمس لحظه های ناب را
تو بگو
تا کی
باید
تاوان سیبی را بدهم
که پدر و مادرم دندان زدند
و مرا
سوزاندند
در دنیایی این چنین جهنمی
...

در قرن  قحطی سیب و آدم

می خواهم معراج کنم

به بلندای نام انسان

با عشق

پیش از آنکه دوباره زاده شوم

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

چقدر مگر فرصت زیستن داریم که نیمش را پنهان می کنیم از آنکه دوستش می داریم به گمان اینکه او هرگز نمی بیند نیمه پنهانمان را غافل از آنکه چشم ها هرگز دروغ نمی گویند !!!

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

کلاغ پرَ

گنجیشک پَر

این دل بی صاحب پَر

به کجا

پاسخش لیک نمی دانم

شاید

به در خانه دوست

 

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

از دوستان عزیز تقاضا دارم سایت مرجعی که بشه قالب های جدید و مورد قبول بلاگفا را استفاده کرد معرفی کنن . لطفا

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

اگنس جانم

چقدر این روزهایی که دیگر حتی ابری هم از آسمان نمی گذرد دلتنگم می کند . حداقل زیر باران می توانستم اسمت را فریاد کنم و با باران به یادت ببارم . چه قدر این دیوار های خاکستری چندش آورند . دیشب دکتر می گفت چقدر پیر شده ای . انگار سال هاست جوانی ات را از یاد برده ای و من مات با گردنی کج به نگاهش می کردم و فکر می کردم پیر یعنی چه ؟ و شب فکر کردم پیر یعنی شکستن کمرم در حجم این فاصله ها تا تو .

اگنس

چرا همیشه اینطور می شود مثلا من می خواستم تو را ببوسم اما همه جوری نگاهمان می کردند انگار خنجر قتل تو در دست من است . اگنس ، اگنس ، اگنس

تکرار اسمت به یادم می آورد که هنوز زنده ام و از تو دور . امروز صبح که بیدار شدم دیدم در آینه هیچ چیز نبود . دیدم صورت هست اما چیزی در درونم نیست . فهمیدم بالاخره تو فکری کردی برای این فاصله ها و دیشب که خواب بودم روحم را از این زندان بیرون کشیدی . کلی خوشحالم حالا چون حداقل روحم در کنار توست . هر چند که همه فکر می کنند سکوتم یعنی دیوانه ای به مرز جنون رسیده . اما حتی آزار فکرشان هم خنده ام می اندازد .

اگنس جانم

فقط یادت باشد که جسمم اینجا تنهاتر شده . می دانم که به ملاقاتم نمی آیی اما هر از چند گاهی حتی فقط اسمم را زمزمه کن تا نفست تازه ام کند . 

مو قرمزیه من

قول بده ، قو ل بده به شرافت آفتاب که همونی که خودم می دونم و خودت . وای ... چه قدر این جا همه انگار جوری دیگرند که زبان مرا نمی فهمند شاید هم من جوری دیگرم . اگر من عجیب حرف می زنم پس چرا تو حتی زبان نگاهم را می فهمیدی ؟؟؟ دیدی چه قدر تنهایم ... !!!

باز هم امشب در سفر خاطراتمان گم خواهم شد و تا صبح خواهم گریست ... تا بعد .

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |   

خسته از تبعیض ها

 

بغض در گلو مانده ام به جا

 

به جرم زنانگی

 

پایم را به ریسمان عدالت می بندند

 

و دستم را به طناب سنت

 

و با شراره تاریخی حقارت دینی شان

 

به آتشم می کشند

 

در روشنایی روز

 

با آلت مردانه شان در دست

 

وقیحانه با کج لبخندی

 

و برهنه ام می کنند در اندیشه پستشان

 

با چشمانی دریده

 

و شرم لطیف زنانه ام را

 

هزاران بار

 

با تیغ های سمی شهوت های کشنده

 

در هم می شکنند

 

 تا چون گوژ پشتی نگون بخت

 

فرو روم در خود

 

بیشتر و بیشتر

 

و به یاد داشته باشم

 

پیوسته

 

که حجاب متانت است

 

و نگاه دریده مردان هرزه مسلمان عین عبادت

 

 

 

نوشته شده در  ساعت   توسط زنِ رها   |