همین باد را می گویم که انگار قسم خورده هر بار حنجره ام را بی بغض نبوسد پر پر زدن دلم عجب تماشایی است
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
گریزانم از این مردم که با من ، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
در جستجوی آزادی ، بی سرزمین تر از باد
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
قالب های نازنین
www.Naazanin.Com
همین باد را می گویم که انگار قسم خورده هر بار حنجره ام را بی بغض نبوسد پر پر زدن دلم عجب تماشایی است
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
به همبن سادگی همه چیز تمام می شود و جهان در بهتی شهوت انگیز فرو می رود وقتی که دیگر معبری برای فرار نیست و نجات دهنده بزرگترین دروغ است همه چیز تمام می شود پوچ می شویم و تقدیم می کنیم کودکانی محصول تفکراتی پوچ به فرداهایی که همه چیزش بی معناست تا جوان عیاش و هم جنس بازمان خودکشی کند در جهانی پوچ و ما در مرکز این پوچی با زمزمه ای زیر لب می پذیریم این تکرار در تکرار هرزگی را که جهان رو به افول است و به همین سادگی همه چیز تمام می شود
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
زمانی برای تنهایی هر چند کوتاه دریغ و افسوس نیست که نیست
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
حقیقت زندگی ام را با تمام تلاش نمی توانم میان پولک های مخملی جا دهم . به چه زبان باید بگویم که مرا آرزوی خواب راحت نیست ؟ خوشبختی را معنای دیگری است .
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
از خاطره ام برده ام انگار
تمام دوستان سال های همین اکنونم را
و خواسته
دور شدم از همه تان
چنان گریختنی که تنها از مغولان می شد گریخت
بی قلب شده ام برایتان
تلخ چون زهر
بی سلام چون لال
خسته گی ام را هیچ کدام نمی فهمید
از قلب های دروغین تان
از نقاب هایی که برای پوشاندن تعفن مان در برابر هم می زدیم
از همه تان
همه تان را از خاطره ام برده ام
انگار سال ها گذشته برمن
و شما دور و دور تر می شوید
چون گردبادی در صحرا
که چیزی به جا نمانده از شما
جز چند شیار
بر قلب تفتیده ام
دور تر شوید
می خواهم به آسودگی چهره ام لبخند بزنم
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
هیچ چیز اتفاقی نیست . تنها یک نقطه برای پایان جمله کافی است تا مفهوم به کمال رسد . تنها یک .
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
زنی خسته ام اکنون
به انتظار پیری نشسته
نه شاد
نه غمگین
بی سرودی بر لب
و ترانه ای در قلم
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |