از خاطره ام برده ام انگار
تمام دوستان سال های همین اکنونم را
و خواسته
دور شدم از همه تان
چنان گریختنی که تنها از مغولان می شد گریخت
بی قلب شده ام برایتان
تلخ چون زهر
بی سلام چون لال
خسته گی ام را هیچ کدام نمی فهمید
از قلب های دروغین تان
از نقاب هایی که برای پوشاندن تعفن مان در برابر هم می زدیم
از همه تان
همه تان را از خاطره ام برده ام
انگار سال ها گذشته برمن
و شما دور و دور تر می شوید
چون گردبادی در صحرا
که چیزی به جا نمانده از شما
جز چند شیار
بر قلب تفتیده ام
دور تر شوید
می خواهم به آسودگی چهره ام لبخند بزنم
نوشته شده در ساعت توسط زنِ رها |
