<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته های رها شده ی یک زن  </title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/</link>
<description>در جستجوی آزادی ، بی سرزمین تر از باد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 21:36:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خصوصی</title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>هی فلانی ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو که اینقد میای اینجا می نالی از روزگار و از دست معشوق و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز حتی جرات این رو نداری که اسمتو کامل بنویسی ! باید روی چیه تو حساب می کردم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برو پسرک وقتی مرد شدی بیا این جا کامنت بزار ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 21:36:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی </title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>هی فلانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی شاید همین باشد ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 19:33:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید علی</title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#66cc99 size=5&gt;عید علی بر عاشقان مبارک باد&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 14:44:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه را نشانم دهید </title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>از این توالی هیچ در هیچ خسته ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه رهایی از این تکرار چیست استاد ؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 18:39:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین است که ...</title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>اول - دخترک غمگین شرقی زنگ نزد . پیش بینی پرواز در سن درست بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم - به پاس آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم - تو غزال رمیده را مانی - من کمان خمیده را مانم ( رهی معیری ) &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 21:57:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برخورد از نوع سوم </title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>درود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوبم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- حرفی برای گفتن دارم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب داشتم از  کار بر می گشتم خونه که یک برخورد اتفاق اقتاد . از اون برخوردهای زمان بندی شده و عجیب ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونستم چرا ولی دوتا خیابون رو با وجود خستگی شدید پیاده رفتم و تو مغازه ها و پشت ویترین ها رو سرک کشیدم . کاری که مدت ها بود نکرده بودم . هوا امشب بدجوری خوب بود . رسیدم به چهار راهی که همیشه معطل تاکسی دوم برای رسیدن به خونه می شدم . جمعیتی که همه خانم بودن منتظر تاکسی بی قرار ایستاده بودن و مشخص بود که مدتی از این انتظارشون می گذره . تا رسیدم یه پراید از راه رسید که به مقصد مورد نظر من نمی رفت و خانم های دیگه سریعا سوار شدن . جلو یک نفر نشسته بود که آقای راننده بوق زد و گفت سوار شو از اون سمت می رم و من هم به سختی خودمو  کنار خانمی که اونجا نشسته بود جا دادم  . ماشین راه افتاد . ۱۰ قدم جلوتر آقایی ایستاده بود و از ماشین های گذری بنزین می خواست . راننده زد رو ترمز که به اون آقا بنزین بده . همه خانم هایی که پشت نشسته بودن با اعتراض پیاده شدن . دختری که کنارم نشسته بود با تردید به من نگاه کرد و من با هیجان بهش گفتم بهتر . بیا ما بریم عقب بشینیم . راننده بنده خدا ناراحت از اینکه مسافراشو از دست داده مشغول بنزین دادن به اون آقای دیگه شد و من و اون دخترک رفتیم عقب نشستیم . به صورت دخترک که نگاه کردم زیبای خالص شرقی بود با غمی بزرگ . آه کشید گفتم  اه نکش دخترک و اون بی مقدمه زد زیر گریه ... دهنم باز مونده بود و اون انگار منتظر یه گوش بود شروع کرد به درد دل کردن و اشک ریختن ... از چشمای قشنگش گلوله های اشک سرازیر شده بود و حرف می زد ... از تنهاییش ... فوت پدرش ... دوست پسرش و آزارهای دایم اون پسر ... ۲۱ سالش بود اما خستگی تو نگاهش موج می زد ... چرا من اونجا بودم ؟ چرا باید با من حرف می زد ؟ چرا اون پیاده نشد ؟ ... به مقصد من که رسیدیم در کمال نا باوری اون هم پیاده شد و همینطور برای من حرف زد ( بعد متوجه شدم  خونشون نزدیک به خونه ماست از جهت مخالف . چون خونه ما تقریبا تو یه خیابون چهار سمتی قرار داره . یعنی از چهار تا خیابون در جهت های اصلی به اون خیابون راه هست ) و با اون راه رفتم و گوش دادم ... حرفی برای تسکینش نداشتم ... تجربه هاش همه تجربه های مشترک دختران بدبخت ایران بود ... کمی که سبک شد از مهربونی و تکیه گاه بودن خدا براش گفتم ... دیر شده بود و من باید بر می گشتم خونه ... همین طور که داشتم راهیش می کردم و ازش خداحافظی یادم اومد اسم همدیگرو نمی دونیم ... خودمو معرفی کردم و شماره تماسمو دادم و از اون خواستم که اگه قطعا تصمیم گرفت از اون پسر جدا بشه با من تماس بگیره شاید بتونم کمکش کنم تا زندگی بهتری در پیش بگیره ... گفت : نمی دونم چه جوری تشکر کنم . سبک شدم و آسوده ... خداحافظ ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی چی ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کاش زنگ بزنه !!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یا حق  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 21:47:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیامبر عاشق از میان ما رفت </title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>اولین و آخرین دزدیه من در ۱۳ سالگی و از کتابخانه مدرسه بود ... کتاب یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی ... آن موقع ها پول خرید کتاب را نداشتم و زندگی می کردم با واژه های آن پیامبر عاشق ... بعدها بزرگتر شدم و پول بود ... به بهانه های عاشقانه به دوستان دختر و پسرم یک عاشقانه آرام هدیه می دادم ... بار دیگر شهری که دوست می داشتم ... ابوالمشاغل ... تکثیر تاسف انگیز پدر بزرگ و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورم می شود اما که او رفته است چرا که تنش دیگر تحمل زخم های عاشقانه را نداشت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آغوش عشق باشی ای استاد بزرگ عاشقانه های من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلایل شخصی وبلاگ نویسی تعطیل است و تا مدتی این وبلاگ به روز نخواهد شد . از محبت تمام دوستان سپاسگزارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می روم تا روزی دوباره قلمم بی پروا از دل بنویسد باز گردم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا حق &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 21:20:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توجه</title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>قابل توجه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویندور عوض شده است و من مدت هاست مسنجر ندارم ... و مدت هاست که حتی وسوسه مسنجر نصب کردن هم ندارم ... و وسوسه شارژ کردن خط اعتباری را حتی ... به گمانم دیوانگی تازه ام درد گرفته باشد ... خصوصی بنویسید لطفا ... می خوانمتان ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 22:19:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان یک رویا</title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;در کشاکش این روزهای تلخ&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باد هم انگار قرار ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هی می وزد در سرم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و ناقوس ها دوباره در گوشم نواحته می شوند&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و بی خیال تر از پروانه ای&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می پرم در خاطرات&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شناور&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عمیق&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و عمیق تر&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;غرق شده ام&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگر تمام شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امید آخر من !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 21:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آگهی تولد </title>
<link>http://florinda-daner.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;بدینوسیله اعلام می گردد که فردا مصادف با جشن دوم خرداد اینجانب ... فرزند ... به شماره شناسنامه ... کد ملی ... به نشانی و تلفن : ... رسما یک ربع قرن را تجربه کرده ام و هیچ گونه شکایتی از سال های رفته و انسان های دیده در راه این سال های عمیق ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آرزومندم که خداوندگار عرش عظیم  مرا مورد عنایت خویش قرار داده و از سر تقصیرات گذشته ام بگذرد و راه ربع قرن پیش رویم را سرشار از انسانیت و عشق فرمایند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;                                                                         تولدم مبارک با تویی که می دانمت کیستی &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 21:18:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=florinda-daner&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>florinda-daner</dc:creator>
<guid>http://florinda-daner.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
